شهرزاد فلاح روز خبرنگار؛ میراثی که با زخم و قلم به من رسید هر ساله روز خبرنگار که می‌رسد، می‌شود مثل ورق زردی از تقویم که مسئولان برایش نقش‌های پر زرق‌وبرق می‌کشند. نشستی برپا می‌شود، لبخندهایی ردوبدل می‌شود، قول‌هایی داده می‌شود: از بیمه و امنیت شغلی گرفته تا حقوق عادلانه، مسکن و حتی گاهی تقدیرنامه‌ای […]

شهرزاد فلاح

روز خبرنگار؛ میراثی که با زخم و قلم به من رسید

هر ساله روز خبرنگار که می‌رسد، می‌شود مثل ورق زردی از تقویم که مسئولان برایش نقش‌های پر زرق‌وبرق می‌کشند. نشستی برپا می‌شود، لبخندهایی ردوبدل می‌شود، قول‌هایی داده می‌شود: از بیمه و امنیت شغلی گرفته تا حقوق عادلانه، مسکن و حتی گاهی تقدیرنامه‌ای با امضایی طلایی. اما این روز، مثل خیلی از تیترهایی که فردایش فراموش می‌شوند، فقط یک قاب یادگاری می‌شود برای دیوار تحریریه‌ها.

من خبرنگارم. نه فقط به‌حکم شغلم که به ارث. در خانه‌ای به دنیا آمدم که اولین صدای صبح، خش‌خش ضبط‌صوت پدرم بود که با صدای مصاحبه‌ای نیمه‌تمام بیدار می‌شد. مادرم با بوی جوهر و کاغذ آشنا بود، و میز ناهار ما گاهی بیشتر به میز تدوین شباهت داشت. من با تیتر بزرگ شدم. با بولتن. با دل‌شورهٔ منتشرشدن یا نشدن یک گزارش و حالا که خودم پشت همان میزم، بیش از همیشه معنای زحمت این کار را می‌فهمم.

خبرنگاری شغل نیست؛ سبک زندگی‌ست. گاهی از آن هم فراتر می‌رود؛ نوعی ایمان. ایمانی که در آن، نه امنیت داریم، نه اطمینان از فردا، نه حتی حمایتی واقعی. ولی باز هم می‌نویسیم. چون نوشتن، نفس‌کشیدن ماست.

اما به‌راستی چرا هر سال باید از صفر شروع کنیم؟ چرا باگذشت دهه‌ها هنوز خبرنگار ایرانی دغدغهٔ بدیهی‌ترین حقوقش را دارد؟

زخم‌هایی که دیده نمی‌شوند

خبرنگار، سرباز خط مقدم آگاهی‌ست، اما بدون سپر. وقتی در سیلاب، زلزله یا میان دود و اشک گزارش تهیه می‌کنیم، نه لباسی ضدگلوله بر تن داریم، نه چتر حمایتی. اگر گوشی‌مان بشکند، خودمان می‌خریم. اگر تهدید شویم، اغلب تنهاییم. اگر آسیب ببینیم، جز چند خبر دلسوزانه، چیزی نصیبمان نمی‌شود. با این‌که مدام از «رسالت رسانه» حرف می‌زنند، اما گویی این رسالت فقط وقتی محترم است که همسو با مصلحت‌ها باشد.

بیمه؟ هنوز بسیاری از همکارانم قرارداد مشخصی ندارند. امنیت شغلی؟ کافی‌ست یک گزارش کمی تندتر باشد تا با جملهٔ «فعلاً نیایید تحریریه»، همه‌چیزتمام شود.
مسکن؟ وعده‌ای‌ست که هرسال با کارت‌تبریک روز خبرنگار همراه می‌شود؛ اما هرگز به آدرس واقعی نمی‌رسد.

چرا کسی حرف ما را نمی‌شنود؟

ما همیشه صدای دیگرانیم، ولی چه کسی صدای ماست؟
وقتی کارگر کارخانه‌ای اعتراض می‌کند، ما گزارش می‌رویم. وقتی دانش‌آموزی در کلاس جان می‌دهد، ما پیگیری می‌کنیم. وقتی بیماری دارو ندارد، ما تیتر می‌زنیم. اما وقتی خبرنگاری خسته، فرسوده یا تهدید شده، سکوت رسانه‌ای اطرافش را فرامی‌گیرد. چون رسانه‌ها معمولاً از خودشان نمی‌نویسند.

ما مسئولیت داریم. اما مسئولیت‌پذیری در برابر ما گم شده. سیاست‌گذاران، مدیران، و حتی بخشی از جامعه، فراموش کرده‌اند که این گزارش‌ها و تحلیل‌ها، از پشت میزهای پرنور نوشته نمی‌شود. گاهی از پشت موتورهای خسته، گاهی از دل ترس، گاهی در دل شب. آن هم با حقوقی که اگر بگوییم خجالت‌آور است، اغراق نکرده‌ایم.

خبرنگار فقط بلندگوی جامعه نیست، آینه‌اش هم هست

ما فقط منتقل‌کنندهٔ صدا نیستیم، ما صدای درون جامعه‌ایم. این‌که چطور یک سوژه را انتخاب می‌کنیم، با چه زاویه‌ای تحلیل می‌کنیم، و چطور می‌نویسیم، همه از زندگی، درد و دغدغهٔ ما می‌آید. اگر خبرنگاری نان شبش در هاله‌ای از تردید باشد، چطور می‌تواند بدون ترس و لکنت از عدالت بنویسد؟ اگر خودش از درمان ناتوان باشد، چطور از بحران دارو حرف بزند؟

جهان، سال‌هاست خبرنگاری را به‌عنوان حرفه‌ای پرخطر و پراهمیت به رسمیت شناخته. سازمان جهانی کار، یونسکو، فدراسیون بین‌المللی روزنامه‌نگاران… همه بر اهمیت حمایت عملی از خبرنگاران تأکید کرده‌اند. کشورهای توسعه‌یافته، برای خبرنگار حریم قانونی، تسهیلات بیمه، صندوق حمایت، آموزش مستمر و حتی پشتیبانی روانی در نظر گرفته‌اند. اما ما هنوز درگیر تثبیت شغلی هستیم. هنوز باید برای گرفتن ساده‌ترین ابزار، التماس کنیم.

وعده‌هایی که هر سال نونوار می‌شوند

سال‌هاست در نشست‌های روز خبرنگار، جملاتی شبیه به هم می‌شنویم:

• «طرح مسکن خبرنگاران در دست بررسی‌ست»

• «بیمه تکمیلی تا پایان سال اجرایی می‌شود»

• «دستور افزایش حقوق خبرنگاران صادر شده»

• و…
اما آنچه اجرایی می‌شود، اغلب یک عکس یادگاری‌ست و چند تیتر در همان روز.

ما از وعده خسته‌ایم. ما خواهان برنامه‌ایم. خواهان قانون. خواهان نظارت بر اجرای وعده‌ها. خواهان این هستیم که نهادهای صنفی واقعی و مستقل، صدای ما را نه‌تنها در روز خبرنگار که در تمام طول سال نمایندگی کنند.

روز خبرنگار باید روز تلنگر باشد، نه تبریک

برای من، روز خبرنگار یعنی روز فکرکردن به «چرایی ادامه‌دادن». چرایی ماندن در مسیری که گاهی سخت است، گاهی خطرناک، اما همیشه پرشور. من به خودم نگاه می‌کنم و به ریشه‌هایی که در خانهٔ پدری‌ام با جوهر و صدای ضبط شکل گرفت. به مادری که هیچ‌وقت نترسید از اینکه شوهرش هر شب با خطر به خانه بازگردد. به نسل جدید خبرنگارانی که هنوز به آرمان‌های آگاهی، عدالت و شفافیت باور دارند.

ما سزاوار قدردانی واقعی‌ایم، نه فقط قاب عکس و کارت‌تبریک. سزاوار نگاهی هستیم که ما را نه «مصرفی» که «ضروری» بداند. چون جامعه‌ای که خبرنگارانش را جدی نگیرد، دیریازود صدای خودش را از دست می‌دهد.

پس بیایید این روز را بهانه کنیم؛ نه برای جشن که برای مطالبه. نه برای شعر و شعار که برای قرارداد، بیمه، امنیت و احترام.
ما به اندازهٔ تمام تیترهایی که زدیم، شایستهٔ دیده‌شدنیم.

  • نویسنده : شهرزاد فلاح
  • منبع خبر : bozorgmerhrmag. ir