نوروزی که شوقی برای آمدنش نمانده ✍🏻شهرزاد فلاح نوروزی که رنگ و بویش را به تورم و گرانی داد و شوق عید نوروز را از همه مردم گرفت. 🔹️ماه اسفند، همیشه زیبا و دلنشین بود؛ پایانی بر زمستان و سرما که به تولدی دوباره ختم میشد. سفیدهای برف جایشان را به سبزی و طراوت طبیعت […]
نوروزی که شوقی برای آمدنش نمانده
✍🏻شهرزاد فلاح
نوروزی که رنگ و بویش را به تورم و گرانی داد و شوق عید نوروز را از همه مردم گرفت.
🔹️ماه اسفند، همیشه زیبا و دلنشین بود؛ پایانی بر زمستان و سرما که به تولدی دوباره ختم میشد. سفیدهای برف جایشان را به سبزی و طراوت طبیعت میدادند. شکوفهها بر شاخهها جان میگرفتند و جوانههای سبزینگی، نوید بهار را میدادند.

خانهتکانی، جنبوجوشهای پایان سال، و حالی که همه را درگیر تبوتاب بهار میکرد، همیشه خاطرهساز بود. اما امسال، انگار اسفند هم پیر شده. نه خبری از شوروشوق است، نه حالوهوای عید. بازارها خلوتاند، انگار همه به خواب زمستانی رفتهاند و قصد بیداری ندارند.
بازار شب عید که همیشه پر از ازدحام مردم بود، حالا خالی مانده و تنها سایهای از شور سالهای گذشته در آن دیده میشود. علتش روشن است: گرانی. هر روز سفرهها کوچکتر میشوند، خریدها کمتر، و آن ذوق کودکانه برای لباس نو و عیدی ناپدید شده است. پدرهایی که نگاهشان از شرمندگیشان حکایت میکند و مادرهایی که با هزار تدبیر تلاش میکنند کمبودها را پر کنند.
با یکی از کاسبان بازار بزرگ همصحبت میشوم. از گرانیها گلایه میکند و اجناسی که با دلار گران خریده و به امید فروش شب عید در مغازه چیده است. میگوید: “همه جنسها را چکی خریدم، اما از مشتری خبری نیست. حالا من ماندهام و انبوه جنسهایی که نه خریدار دارد نه پول چکهایش جور میشود.
در همین حین کاسب دیگری به جمع ما اضافه میشود، مردی سالخورده که با حسرت میگوید: “شصت سال است که در این بازارم؛ هیچ سالی حتی در زمان جنگ یا کرونا بازار شب عید این قدر بیرمق نبوده! ما تمام امیدمان به همین زمان بود؛ ولی حالا حتی اجاره مغازههایمان را هم نمیتوانیم پرداخت کنیم.
از این گفتوگو فاصله میگیرم بهراستی چرا این اوضاع پیشآمده؟ چه کسی پاسخ این مردم راخواهد داد مردمی که قربانی بازیچه دست مسئولان شدهاند یک روز فلان وزیر تصمیم میگیرد و روز دیگر استیضاح مدیر فلان بانک و فلان وزیر با یک سخنرانی دلار بالا میرود با یک سخنرانی پایین
مگر نه اینکه ما کشور ثروتمندی هستیم غنی از ذخایر نفتی؟ پس چرا باید تنها میراث بهجامانده از پیشینیان ما نوروز باستانی راهم از ما بگیرند؟
چرا باید ذوقوشوق کودکان و رسیدن عید نوروز استرس خانوادهها بشود؟ بهراستی چه کسی پاسخگوست؟

گریزی به نوروزهای کودکی میزنم، وقتی همه چیز حال و هوایی دیگر داشت. پر شدن خیابانها از بوی شببو، جنبوجوش مردم برای آمادهکردن سبزه و خرید ماهی گلی برای هفتسین، همه تصویرهایی زنده و لبریز از امید بودند. خانهها نو میشدند، دلها تازه و همه پر از شوق آمدن بهار بودند.
اما اکنون انگار بهار راهش را گمکرده یا شاید ننه سرما آنچنان قدرت گرفته که عمونوروز را از پا انداخته است.
حاجیفیروز هم دیگر نمیخواند: “ارباب خودم بزبز قندی، ارباب خودم چرا نمیخندی؟” خنده؟! وقتی گرانی کمر خانوادهها را خم کرده، وقتی شرمساری پدران سنگینتر از هر باری شده است، خنده معنایی ندارد. باید گریست به حال نوروزی که دیگر شوقی برای آمدنش باقی نمانده است.
- نویسنده : شهرزاد فلاح
- منبع خبر : bozorgmehrmag.ir
https://bozorgmehrmag.ir/?p=1300
Thursday, 28 May , 2026