✅️زایندهرود، رودی که به قتل رسید
✍️شهرزاد فلاح
🔹️وقتی مسئولان یک کشور کمر به قتل یک رود میبندند، دیگر حرفی برای گفتن نمیماند. زاینده رودی که شریان حیاتی یک شهر بود، جزو هجدهمین آثار طبیعی ثبتشده در دنیا زایندهرود همیشه جاری، با بیتدبیری، مهندسی غلط و خودخواهی قربانی شد. آنها شریان زندگی را بریدند و روح شهر و مردمش را فدای بقا و صندلیهای ریاستشان کردند.
زایندهرود را نه خشکسالی کشت، نه بلایای طبیعی؛ بلکه آن را انسانهایی با ادعای دلسوزی به قتل رساندند. جریان آب را از کشاورز گرفتند و به صنعت سپردند. اما چرا باید در دل کویر، صنایع آببر ساخته شود؟ در کجای دنیا حقابه مردم یک شهر گرفته میشود تا چرخ صنعت شهری دیگر بچرخد؟ این نه توسعه است، نه عدالت؛ این خیانت به مردمان زحمتکش و تاریخساز یک دیار است.
امروز کشاورز اصفهانی، برای آبی که سند و مدرک آن را دارد، طومار شیخ بهایی که سالهاست حقابه آنها را مشخص کرده حال باید دست به تحصن بزند، باید گدایی کند؛ آبی که حق اوست. نمایندگان این مردم کجا هستند؟ چرا سکوت کردهاند؟ تا کی باید مردم اصفهان نجابت پیشه کنند و از حق اعتراض محروم باشند؟ تا کی باید در سکوت، جاندادن زایندهرود را تماشا کنیم؟
آیا صدای ترکخوردن زمینهای ترکخوردهٔ شرق و غرب اصفهان را نمیشنوید؟ آیا بوی خاک خشک و بیرمقِ جالیزها و باغها به مشامتان نمیرسد؟ این خاک، روزی سبزترین بود؛ پربارترین. اما امروز، زیر سایهٔ سیاستهای غلط و نابرابر، به بیابانی خاموش تبدیل شده است.
مردمی که روزگاری ستون اقتصاد کشور بودند، امروز یا مهاجرت کردهاند یا به تماشای نابودی سرزمینشان نشستهاند. نهتنها زایندهرود که امید یک نسل، با بیتوجهی و وعدههای بیسرانجام، خشک شد. وعدههایی که سالها تکرار شدند، اما هیچگاه به عمل نرسیدند.
شهر اصفهان، با تمام تمدنش، با آنهمه هنر و نجابت، نباید اینگونه تاوان سیاستهای غلط را بدهد. کشاورزانش، کارگرانش، خانوادههایش، دیگر تاب ندارند. سکوتی که از این مردم میبینید، نه رضایت است و نه ناآگاهی؛ این سکوت، زخمی است عمیق که هر روز بیشتر دهان باز میکند.
وقت آن رسیده که صدای زایندهرود، صدای کشاورز، صدای مردم اصفهان، به گوش همه برسد. دیگر نه با وعده که باعدالت. نه با سکوت که با پاسخگویی. مردم اصفهان سزاوار زایندهرود جاریاند، نه بستر خشکیدهای که بر آن خاک مرگ پاشیدهاند.
زایندهرود فقط یک رود نبود. قصهٔ زندگی بود. قصهٔ صبحهای پررونق، جویبارهای پرآب، صدای خندهٔ بچهها کنار پل خواجو، بوی نان تازهٔ تنورهای روستاهای اطراف.
حالا اما بستر رود ترکخورده، و آنچه جاریست، درد است. رودی که باید میدوید، حالا اسیر بندها و کانالهایی است که تصمیم گرفتند زندگی را از کشاورز بگیرند و به کارخانهای بدهند که هیچ ربطی به این خاک ندارد. این دیگر فقط خشکسالی نیست؛ خشکانصافیست.
چطور میشود فرزندی را از مادرش جدا کرد و گفت این عدالت است؟ مگر نه اینکه این آب، سالها از دل کوه آمده، از ریشههای زاگرس، برای همین دشت، همین مردم؟ چه کسی تصمیم گرفت که این ریشه را قطع کند؟
ببینید به چشمهای مادری که دیگر امیدی به سبزشدن باغش ندارد. به کشاورزی که با دستان پینهبستهاش حالا تنها چیزی که برداشت میکند، خاک است. به کودکی که رودخانه را فقط در کتابهای درسی دیده.
این روایت، روایت ماست. مردمی که رودخانهشان کشته شد، بیآنکه گلولهای شلیک شود. با امضا، با بیتدبیری، با اولویتدادن به سود، نه زندگی.