*ایران: نقشینهای بدون نقشه*
🖌️مسعود امیرزاده
آیا تاکنون به زیبایی هوشبرانه پرندگان و نقش و نگار پرهای آنها به دقت نگاه کردهاید؟
یا حتی به پیچوخمهای رازآلود نقشوبافت یک سنگ در دل کوهستان خیره شدهاید و از خود پرسیدهاید که چه کسی این همه شگفتی و فرکتالهای زیبا را چنین دقیق و ظریف در کنار هم نهاده است؟
امروز میدانیم که این حجم از زیبایی و این تنوع چشمنواز، حاصل طراحی ناگهانی یا ارادهای لحظهای نیست؛ بلکه نتیجهی میلیاردها سال تصادف، کشمکش، آزمون و ماندگاری است. آنچه توانسته از دل این زدوخوردهای بیامان جان سالم به در ببرد، بهتدریج صیقل خورده و بر تن پرنده و رخ سنگ، چنین زیبا و معنادار نقش بسته است.
این مقدمه از آن رو گفته شد که اگر امروز کسانی چه ایرانی و چه غیر ایرانی از رفتار مردمان ایران شگفتزدهاند، پیش از آنکه به اندیشهای سادهانگارانه پناه ببرند و گمان کنند این مردم «طراحیشده»اند، باید به یاد آورند که آنان از چه دالانهای سخت و پرآشوبی در تاریخ عبور کردهاند. تاریخی طولانی که چهره، اراده و اخلاق این مردم را تراشیده است؛ تاریخی که نه در آرامش، بلکه در رنج، فشار و تکرار آزمونها، انسانی چنین ایستاده و چندلایه پدید آورده است.
پرسش اما همچنان باقی است: چگونه ممکن است مردمی که در روزهای عادی، مردمی کاملاً معمولیاند ــ با همهی ضعفها، خستگیها و حتی گاه رفتارهایی که چندان باب میل نیست ــ ناگهان در بزنگاههایی خاص، چنان شگفتآور رفتار کنند؟ چگونه میشود همان انسانهای عادی، در لحظاتی کوتاه، اینچنین فاضل، شجاع و فرهمند شوند؛ به اندوه کسانی بیندیشند که هرگز ندیدهاند و برای رنجهایی اشک بریزند که فرسنگها با آنان فاصله دارد؟ چگونه کریمانه این چنین جان فدای دوست میکنند؟
چگونه است که در روزهایی خاص، غم یک سرزمین را هر صبح بر دوش میکشند و شب در آغوش میگیرند؟ چگونه میشود که با نگاهی کوتاه، بیآنکه کلامی ردوبدل شود، اندوهها را به هم منتقل میکنند و با یک نیمنگاه، هزار و یک حرف ناگفته را میفهمند؟ این رفتار، این همدلی ناگهانی و این شجاعت جمعی، نه امری اتفاقی است و نه صرفاً اخلاقی فردی؛ بلکه محصول تجربهای انباشته از تاریخ است.
فرهنگ و فضیلتهای جامعهی ایرانی نقشینهاند؛ برآمده از انتخابِ تاریخ در سرزمینی به پهنای ایران. تاریخی که بارها این مردم را شکسته، فشرده و دوباره ساخته است. سرزمینی که میتواند در تیرهترین روزها، چنین فضیلتمند برخیزد؛ رنج را به یاد بدل کند، اندوه را به کنش و خاموشی را به حرکت. هر یک از این دلاوریها هر یک از این ایستادنها، خود میتواند سوژهی یک شاهنامه باشد، یا ایلیادی دیگر که بار دیگر به قلم درآید.
چگونه است که از دل تاختوتازهای غزنوی، فردوسی سر برمیآورد؛ در سایهی ویرانی مغول، عطار بال میگشاید؛ در روزگار خوف و تهدید، حافظ در گوشهای شعر میخواند؛ و در عصر قاجار، امیرکبیر و قائممقام قامت میکشند؟ چگونه است که در تنگترین بزنگاههای تاریخی، این مردم بهجای فروپاشی، فضیلت میآفرینند؟
پاسخ را باید در توان شگفتانگیز این مردم برای تبدیل رنج به معنا جستوجو کرد. مردمی که آموختهاند غم را نه فقط تحمل کنند، بلکه آن را به زبان شعر درآورند، آهنگینش کنند و بر دل هنر بنشانند. در این سرزمین، اندوه اغلب به روایت بدل شده است؛ به شعر، به اندیشه و به حافظهای مشترک که نسل به نسل منتقل شده است.
این مردم چه هستند که توانستهاند چنین بیمانند و باشکوه در جهان ظاهر شوند؟ مردمی که هرچند پارهپارهشان کنی و به چهارگوشهی جهان بفرستی، باز در لحظهای خاص، دوباره به هم دوخته میشوند، همصدا میشوند و یک تن واحد میگردند. مرزها، فاصلهها و حتی قارهها نمیتوانند این پیوند را از میان ببرند؛ چرا که آنچه این مردم را به هم متصل میکند، نه صرفاً جغرافیاست و نه سیاست، بلکه حافظهای مشترک از رنج، ایستادن و دوباره برخاستن است.
بدیهی است این نقش بی نقص نیست که چون حاصل نقشه نیست:
همانگونه که در دل زیباترین سنگهای کوهستان، شکستگیها و ناهمواریهایی دیده میشود، جامعهی ایرانی نیز از نقص و گسست و برخی آلودگیها خالی نیست. اما حتی این شکستگیها و سرشکستگی ها نیز بخشی از کار تاریخاند؛ تاریخی که هنوز در حال تراشیدن است، هنوز در حال زدودن و ساختن، و هنوز کارش با این سرزمین به پایان نرسیده است. شاید راز شگفتی مردم ایران نیز همین باشد: ملتی که نه با انکار رنج، بلکه با عبور از آن، به مرز اسطورهگی رسیده است.
